رهیافتی به مبانی فهم روشمند قرآن کریم
80 بازدید
موضوع: علوم قرآنی
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : الهیات و حقوق ) پاییز 1380 - شماره 1 )(11 صفحه - از 9 تا 19)
تعداد شرکت کننده : 0

قرآن خود را در برخی آیات باعنوان مبین معرفی کرده است ( تلک آیات الکتاب المبین)(قصص/2) و در عمل نیز مخاطبان آن در صدر نخست به میزان نیاز و توان خویش از آن بهره می گرفتند و در تنظیم ساختارهای زندگی فردی و اجتماعی خود به آن تمسک می جستند گرچه همان زمان و بدعها کسانی انسان را از فهم قرآن یکسره ناتوان معرفی کردند یا زبان و گویش قرآنی را زبانی فرابشری برشمردند وبا آن تعظیم نسبت به ساحت قرآن، این کتاب زندگی را از عرصه تاثیر گذاری خارج کردند.

دستیابی به پیام وحی به گونه‏ای که از لابلای قصص و تشبیه‏ها، مواعظ و توصیه‏ها انذار و تبشیرها بتوانیم دردهای جامعه بشری و نیازهای افراد انسانی را بیابیم نیازمند به روشمندی ویژه‏ای است که زلال ناب قرآنی از سویی تاویلهای نو گرایانه نشود و از سوی دیگر حوادث کهنه زمان نزول از پیچیدگیهای رو به تزاید دنیای امروز عقب نماند.

در جست و جوی این اصول و روش فهم قرآن با استاد فرهیخته و اندیشمند قرآنی جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای دکتر محمد باقر حجتی (که طی سالیان گذشته در تألیف و تدریس علوم و معارف قرآنی خدمات ارزنده‏ای را به ساحت مقدس قرآن کریم تقدیم کرده‏اند) گفت و گویی داشتیم که تقدیم خوانندگان عزیز می‏شود.

ضمن تشکر از جناب عالی به خاطر شرکت دراین گفت و گو، لطفا نظرتان رادرباره قابل فهم بودن متن قرآن کریم بیان فرمایید و اساسا برای فهم روشمند قرآن کریم چه مراحلی را باید پیمود ؟

دکترحجتی : قرآن کریم در میان همه نوشتارهایی که تاریخ بشر سراغ دارد، از چند جهت کتابی منحصر به فرد است: اولاً، این آخرین پیام الهی است و از آن پس پیام دیگری را از خدا و پیامبر دیگری را در تاریخ سراغ نداریم که هم دارای کتاب آسمانی و هم پیامبری باشد ک از سوی خدا به سوی مردم مبعوث شده باشد. از نظر دیگر، قرآن کریم عینا سخن خداست و ساخت و ساز خود خداوند است، مانند پدیده‏های عالم طبیعت و این پدیده‏ها به گونه‏ای است که بشرنمی تواند به همانند سازی آن دستیازی کند،لذا بشر سخنی مانند آن را نمی‏تواند بیافریند.

قرآن تنها نصی است در میان نصوص و متونی که بشر سراغ دارد که از هر گونه دستبرد و تحریف هم مصون مانده است این سه جهت و خصوصیت ویژه قرآن است یعنی ما اگر یک نص تاریخی آسمانی یا غیر آسمانی سراغ کرده باشیم، قطعا در آن دستبردهایی انجام گرفته و در آن تحریف راه یافته و آن سخن به مرور زمان از دستبرد و دگرگونی مصون نمانده است به اعتراف خویشمند و بیگانه یعنی مسلمان و غیر مسلمان این کتاب آسمانی مسلمین و نص آسمانی در میان همه نصوص از این جهت یعنی مصونیت منحصر به فرد است و بسیاری از مستشرقان نیز در این باره زبان به اعتراف گشوده‏اند. با در نظر گرفتن این سه خصیصه نمی‏توان گذرا با آن برخورد کرد و در هر حرف تا چه رسد به کلمه، تا چه رسد به جمله و سوره و بالاخره کل قرآن. باید ژرف بیندیشیم و آن سوی قضیه را بنگریم و لذا قرآن کریم گاهی ما را به خاطر عدم تدبر مورد عتاب قرار می‏دهد و فرمان می‏دهد که در قرآن به تدبر بپردازیم یعنی آن سوی نزول وحی را نیز باید مورد توجه قرار داد و همان طور که اشاره شد حتی در به کاربردن حرف و واژه‏ها بایستی به غوررسی و ژرف بینی روی آوریم.

در آن صورت است که قرآن می‏تواند برای مسلمانان کارساز باشد و گرنه اگر بخواهیم به صورت سنتی در تفسیر قرآن اقدام نماییم هر چند یک سلسله نیازهای بسیط و ساده را برآورده می‏سازد اما نیازهای برون مرزی را تأمین نمی‏کند چنان که عملاً تأمین نشده است.

طبق روایات در اصحاب قرآن هرگز جوی را نمی‏توان سراع گرفت که مطیع و خوار دیگران باشد بلکه سرفرازند به شرط این که درست قرآن را بازیابند و به اصطلاح موتور قرآن راروشن نمایند که بتواند بارهای سنگین و بسیار بزرگ و سترگ را به دنبال خویش بکشاند و مسلمانان را به هدف وراثت زمین نایل سازد. قرآن بیان و زبان خاصی است که به طور خلاصه می‏توان

گفت بیان و زبان خود خداست. پیامبر اسلام دو گونه سخن گفتن دارد؛ یک نوع سخن که خود می‏فرمود منتها محتوایش وحی بود یعنی خداوند به ایشان در تفصیل مطالب یا در پاسخ به نیازهای مردم وحی می‏کرد«ان اتبع الا ما یوحی الی»(انعام/50) نه تنها گفتارشان وحی بود بلکه هر پدیده‏ای که از و جود پیامبر برمی خواست و در جهت بیان نیازهای مردم بوده ریشه در وحی داشت؛ یعنی هم گفتار و هم کردار و هم تقریر ایشان وحی تلقی می‏شود، نوع دوم آنچه از رهگذر وحی می‏فرمود ، اگر در قالب بیان خودش می‏بود حدیث نامیده می‏شد. و اگر عینا بیان الهی را منتقل می‏کرد قرآن نام می‏گرفت مسلما بیان بشری آن عظمت، آن اهمیّت و آن قداست را ندارد که کلام خداوند از آنها برخوردار است چنان که فرآو رده‏های صناعی بشرآن ارزشی را که فرآورده‏های طبیعی که ساخت و ساز خداست دارا نمی‏باشد یعنی به اندازه آن چندان مهم نیست هر چند که در مورد آن صنعت و تکنیک به اوج خود رسیده باشد

بنابراین باید در هر زاویه‏ای از زوایای موجود در سخن الهی به غور رسی بنشینیم این مفهومش آن نیست که بنده در این زمینه کاری کرده باشم، امّا اجمالاً اگر اندکی از زوایای قرآن کریم را برای تحقیق هدف قرار دادیم به جاهای باریکی رسیدیم و در یافتیم که در خور آن است که بیشک از آنچه تا کنون اندیشمندان تلاش نموده‏اند در ز مینه فهم قرآن و برداشتهای صحیح و بهره جویی از قرآن در پاسخ به نیازهایی که پیش می‏آید از طریق خود قرآن به تلاش و کنکاش بپردازد البته کار دشواری است و باید دسته جمعی صورت پذیرد یعنی همه نیروهای انسانی کار آمد در علوم قرآنی اعم از تفسیر و سایر دانشهای وابسته به قرآن و نیز تمام ابزارهای اقتصادی همبستگی بیابند و در زمینه قرآن کار جدیدی صورت دهند تا قرآن بتواند نیازهای جوامع اسلامی را به طوری جدی پاسخ دهد .

به نظر بنده زبان قرآن این است که: «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه»(ابراهیم/4) زبان قرآن به زبان قومش یعنی عربی است. در میان همه زبانها و همه جوامع پیامبری از درون جامعه عرب انتخاب شد. علت این که پیامبر در آن جا انتخاب شده (و البته هر رسولی به زبان قومش از سوی خدا گسیل می‏شود) برای این است که زبان عربی بسیار گویاست؛ یعنی آن اعجام و گنگی که در زبان عجمی وجود دارد در زبان عربی نیست. آن ویژگی که در زبان عربی وجود دارد، در هیچ زبانی وجود ندارد، یعنی یک واژه ممکن است در زبان عربی گویای معناهای فراوان باشد، در حالی که واژه‏هایی که در دیگر امتها و دیگر زبانها وجود دارد نمی‏تواند این چنین گویا باشد. یعنی زبان عربی در عین فشردگی و کوتاهی، پربار است.

با کوتاهترین تعبیر بیشترین معنی را افاده می‏کند؛ فی‏المثل اگر در فارسی بخواهیم یک

معنایی را در قالب لفظی ارائه کنیم، گنگ است و ناگزیریم که لفظ و تعبیر را طولانی سازیم تا درک صحیح صورت گیرد؛ مثلاً اگر گفتید که من رفتم شیر خریدم، نمی‏دانیم او متصدی باغ وحش است، که شیر درنده خریده، یا فرد عادی است که شیر خوردنی یا شیر سماور یا آب را خریده است، در حالی که وقتی می‏گویید «اسد» یا «لبن» این معنای مقصود معلوم است. از لحاظ حروف شیر و اسد مانند هم هستند، در حالی که با اسد می‏فهمیم که مقصود حیوان درنده است نه شیر خوردنی و جز آن. تازه انواع مختلفی از شیر درنده داریم؛ بی یال و کوپال، نر، ماده و... و برای هر کدام واژه‏ای در زبان عربی وجود دارد: اسد، لیث، غضنفر، قسورة و... بارها شنیده‏اید که ابن عباس می‏گفت: معنای فاطر را نمی‏فهمیدم. حال آیا او عرب نبوده؟ فاطر و خالق و باری‏ء همه به معنای آفریننده است. اما این که چرا در هر جایی یکی از این واژه‏ها به کار رفته است. هر کدام از این الفاظ اگر عربی تلقی شود، یعنی من متلبس به عربیت باشم، ذوق عربی نسبی من اقتضا می‏کند که از خاطر مطالبی را دریابم که از خالق نمی‏توانم استفاده کنم، یعنی هر یک از این واژه‏ها در قرآن در خور مقامی خاص است با خصوصیاتی که در مفهوم ساده آن واژه وجود دارد. اگر خداوند می‏فرماید: «أفی الله شک فاطر السموات و الارض»(ابراهیم/10) گویا خداوند تعجب می‏کند (چرا که در او انفعال راه ندارد) ولی لحن به گونه‏ای است که اگر کسی غیر از خدا این سخن را می‏گرفت، آن را تعجب تلقی می‏کرد، چرا نفرمود: أفی الله شک خالق السموات و الارض و یا دیگر واژه‏ها. علما قایلند که در قرآن مترادف نداریم و در ترجمه‏ها و گاهی تفاسیر می‏یابیم که همه این کلمات را به معنای آفریننده تفسیر می‏کنند. واژه‏هایی مانند فطر و فصل و فطم و دیگر کلماتی که با فاء شروع می‏شود، به معنای جدا کردن و شکافتن است. ابن عباس گفت که معنای فاطر را نمی‏فهمیدم، یعنی آن گونه که عرب عاربه و اصیل می‏فهمد، متوجه نمی‏شده است. و می‏گفت باید خصوصیتی در فاطر باشد که در ارتباط با آن می‏گوید که آیا مگر می‏شود در خدایی که فاطر است شک شود. لحن به نحو استفهام است. ابن عباس معنای عربی این واژه را در بیابان یافت و دید بر سر چاه دعوایی است که یکی می‏گوید: «انا فطرتها»؛ یعنی من بدین کار آغاز کردم و تو پس از من آمدی. ابن عباس می‏گوید فهمیدم که فاطر یعنی وجودی که آغازگر آفرینش است و گرنه ما آفرینشهای هنری و جز آن داریم که خالق آنها آغازگر آفرینش نیستند.

مفهوم این آیه این است که تمام سلسله علل و معالیل و تمام اسباب و مسببات و تمام متحرکات و محرکات باید به محرکی منتهی شود که خود متحرک نیست. باید به سببی منتهی شود که خودش مسبب نیست و به علتی منجر گردد که خود معلول نیست وگرنه مستلزم ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی